رحم على خان ايمان
81
منتخب اللطائف ( فارسى )
اويس سلطان « 1 » ابن حسن نويان ، پادشاه ذىشان است . در سنهء 757 بر سرير سلطنت نشست . قريب بيست سال كامران بوده از اين جهان درگذشت . « 2 » سلمان ساوجى از مدّاحان اوست و اين ابيات در حالت نزع گفته . آن صاحب خلق نيكو است . ز دار الملك جان روزى به شهرستان تن رفتم * غريبى بودمى آنجا « 3 » وز آنجا در وطن « 4 » رفتم غلام خواجهاى بودم بر او عاصى شدم « 5 » عمرى * پس افكندم كفن بر دوش و پيشش با كفن رفتم حريفان را بگو ساقى كه آخر گشت دور من « 6 » * شما را باد اين مجلس « 7 » به كام دل كه من رفتم « 8 » ابو الوفا خوارزمى حضرت ابو الوفا متوطّن خوارزم است . به قول صاحب نفحات وفاتش در سنهء 835 واقع است . بزرگ نيكوست . « 9 » از اوست : بد كردم و اعتذار بدتر ز گناه * چون هست در اين عذر سه دعواى تباه دعواى « 10 » وجود و دعوى قوّت « 11 » فعل * لا حول و لا قوّت الّا باللّه احمد جلاير پسر سلطان اويس ، ذكرش بالا گذشت و او مدّتى در ملك عراق حكومت رانده ، آخر از دست
--> ( 1 ) . فرهنگ سخنوران : اويس ايلكانى . مجمع الفصحا 1 / 7 : سلطان اويس جلاير . ( 2 ) . مجمع الفصحا 1 / 7 : نوزده سال پادشاهى كرد و به سال 776 درگذشت . ( 3 ) . مجمع الفصحا : ببودم مدّتى آنجا . ( 4 ) . مجمع الفصحا : با وطن . ( 5 ) . مجمع الفصحا : شده . ( 6 ) . مجمع الفصحا : دور ما . ( 7 ) . مجمع الفصحا : محفل . ( 8 ) . در روز روشن 93 ، اين ابيات بدينگونه آمده است : به دار الملك جان روزى ز شهرستان تن رفتم * غريبى بودم اينجا چند روزى تا وطن رفتم غلام خواجهاى بودم گريزان گشته از مولا * در آخر پيش او خرسند با تيغ و كفن رفتم الا اى همنشينانم ، شدم محروم از دنيا * شما را عيش خوش بادا در اين دنيا كه من رفتم ( 9 ) . رياض العارفين 40 : به علت حسن خلقى كه داشت مردم خوارزم او را فرشتهء روى زمين لقب داده بودند . رسالهء كنز الجواهر از تصنيفات وى است . سلسلهء او به چند واسطه به شيخ نجم الدّين كبرى مىرسد و خود در سلسلهء مشايخ خود مىگويد : رسيد فيض على را ز احمد مختار * پس از على حسن آمد خزانهء اسرار حبيب طايى و معروف ، پس سرىّ و جنيد * دو بو على است دگر مغربى سر اخيار عقيب اين همه بو القاسم است پس نسّاج * امام احمد پس سهروردى و عمّار پس از اكابر مذكور شيخ نجم الدّين * كه بود قدوهء اخيار و سرور ابرار كمال و احمد و آنگه بهاء ملّت و دين * دگر محمّد و پس بو الفتوح فخر كبار و نيز از اوست : در مذهب آنكه عقل او هست تمام * هستىها را جز به عدم نيست قيام تا نيست نگردى نشوى هست از آنك * هستى است كه نيستى نهادندش نام ( 10 ) . نفحات الانس 434 : دعوىّ . ( 11 ) . نفحات الانس : قدرت و .